بردیای من اولین غذای زندگیشو خورد (در استانه 6 ماهگی)

١٨ ابان ماه ١٣٨٨ ساعت ١٠ صبح (تبریک میگم مادر): نوش جونت عسلم سرلاک برنجی با شیر بود مادر

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

استاد بردیا :((((((مراسم شب شعر و یوگا با حضور استاد بردیا و مادر گرام)))))

نیشخندامروز جناب استاد بردیا سعدی تصمیم به نخوابیدن گرفته بودن و در این راه سعی بسیار نموده بطوری که ام بردیا  ازهوش رفتند . بعد از تفکرات بسیار تصمیم بر ان شد که جناب بردیا خان را به گرمابه برند تا شاید اندکی خستگی بر ان جسم بلورین چیره شود و به خواب ناز بروند که صد البته خیالی خام بیش نبود :

و مادرش مشاهده کرد که چشمان استاد بردیا از همیشه بیخواب تر است و گرمابه افاقه نمیکند

 

سپس مادر با خود اندیشید که چه کند تا استاد (منظورم استاد شیطنت میباشد ) اندکی بخسبد؟؟؟سوال:

بعد از تفکرات بسیار تصمیم بر آن شد که مراسم یوگایی برای استاد ترتیب داده شود شاید که آرامش یوگا و انوار زیبای نور پلکهای مبارکش را سنگین کرده و استاد به خوابی شیرین روند  که صد البته آن نیز خیال باطلی بیش نبودقهقهه:

 

و آن همه زیبایی و صدای موزیک ملایم استاد بردیا را بیشتربه وجد  آورد:

البته استاد تفکراتی هم نمودند که تمام وجود بنده فدای تفکراتشان بادگاوچران:

 

و من هنوز در حیرت تفکرات امروز استاد مات و مبهوتمتعجب:

 

 

 

 

جای تمامی دوستداران یوگا خالی بود در منزل استاد بردیا:متفکر

مادر استاد بردیا که از خوابیدن ایشان نا امید گشتند تصمیم گرفتند برای شام پدر استاد یک غذای حاضری و راحت و صد البته رژیمی تدارک ببینند :

 

سالاد رژیمی با سس ماست به همراه ماهی و میگوی سرخ شده همراه با سویا سس :(البته لازم به ذکر است که با وجود خستگی امروز و کمی وقت دیگر چیز بهتری یه فکر مادر گرام نرسیدچشمک

تا حدیثی دیگر بدرودلبخند

 

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :

گل پسرم در آستانه پنج ماهگی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :