چشمانم را به روی هر چه که در اطرافم میگذرد میبندم و وارد این تصویر میشوم . خود را در آغاز راهی بی انتها میبینم . وبا تمامیه وجودم طبیعت را بوی خاک باران خورده را بوی چمنهای زیبا را احساس میکنم.

حسی به من میگوید که تنها نیستم هرچه بیشتر پیش میروم بیشتر از شادی لبریز میشوم . پر میشوم از حس خوب زندگی سرشار میشوم از این همه زیبایی . خدارا در اطرافم و در هر نفسم حس میکنم. همه وجودم محو زیبایی این جنگل باران خورده شده. دور خودم میچرخم و شادیم را با طبیعت تقسیم میکنم.

خدایا این منم؟؟؟؟؟؟؟؟ این منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس من کجاست؟ اری دیگر منیتی برایم نمانده هر نفسم عطر باران میدهد . تمامی صورتم پر میشود از قطرات مهربان باران.

اینجا همه چیز بهشت را تداعی میکند. همه چیز .

درختان یکصدا تو را میخوانند . همه چیز بوی تو را میدهد.

به ناگاه حسی تازه در من بیدار میشود که هرچه پیش میرم بیشتر رنگ واقعیت به خود میگیرد. انگار کسی از درونم با من سخن میگوید: (گوش کن تو تنها نیستی اری خدا با توست ولی اگر جستجو کنی مرا هم درمیابی

مادرم من فرزند تو هستم من در بطن تو هستم . تمامی این مسیر با تو بودم ودر شعف از شادمانی تو!!!!!!!!!!)

(مادرم تو درست وارد جایی شدی که هدیه خداست .هدیه زیبایی که از برکت وجود من نثارت شده.پس مرا با شادیه خود شاد کن و از این شادمانی نهایت لذت را ببر . بدان که اگر شاد باشی منم شادم و اگر غمگین .................   .)

خدایا باورم نمیشود . باورم نمیشود . من؟ من؟

خدایا اکنون با تمامیه وجودم معنیه (بهشت زیر پای مادران است ) را حس میکنم.خدایا  تو را سپاس میگویم بخاطر همه مهربانیهایت. بخاطر این هدیه که زندگیم را متحول کرد . بخاطر هر انچه که برایم تا به امروز مقدر کردی.

کم کم به نیمه راه رسیدم  دلم میخواهد تا ابد در این مامن بمانم . دلم میخواهد همیشه بوی خدا را احساس کنم. دلم نمیخواهد که دیگر چشمانم را به روی دنیا باز کنم.

ولی فرزندم به من میگوید مادر اگر یک مادر واقعی برایم باشی اینجا همیشه جای توست.پس نگران نباش و آرام آرام چشمانت را باز کن. هر وقت که خدا را اراده کنی خدا با توست . تو دیگر فقط یک زن نیستی تو اکنون یک مادری.

با این حس که از این طبیعت در من زنده شده چشمانم را باز میکنم  و خود را در کنار سفره هفت سین در لحظه تحویل سال میبینم. ( یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار                       یا محول الحول و الاحوال                  حول حالنا الی الحسن الحال)

همسر مهربانم و فرزند عزیزتر از جانم را در کنار خود دارم.بغضی عجیب گلویم را میفشارد.به زبان هیچ نمیتوانم گفت ولی در درونم با همه این حس خوب که در من زنده شده. برای همه دعا میکنم.

برای همه حتی دشمنانم. و تو را به پاکیه این لحظات اسمانی قسم میدهم که همه سالم و سلامت باشن که همه مردم شاد باشن. که جنگ در جهان واژه ای بیمعنی باشد . که بلا از همه دور باشد . که نور الهی در دل همه مردم جهان فروزان شود. که همه گرسنگان سیر و همه بینوایان رنگ اسایش و ارامش به خود ببینند.

آمین یا رب العالمین

 

  
نویسنده : ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :