6روز تا یک سالونیمگی گل پسر+مهد کودک دریا

امروز پسر نازم ثابت کرد که کلی بزرگ شده . و روزی خاطره انگیز بود برای هر دوی ما .

بله اقا بردیای ما امروز برای اولین بار به مهد کودک رفت.البته از اونجایی که بنده فعلا

خانه دار هستم و ایشونم هنوز کوچک هستن.واز اونجایی که یک پیوند ناگسستنی بین

هر مادر و فرزندی هست.قرار گذاشتم با خودم که یک روز در میان اونم برای فقط دو سه

ساعت از خودم جداش کنم تا هم وابستگیش به من کمتر بشه هم یاد بگیر ه که توی

محیطی غیر از خونه هم میشه با دیگران ارتباط برقرار کرد.

 

خوشحالم که اگه خیلی سختی کشیدم تا الان در عوض پسرم خیلی اجتماعیه و از

همون روز اول که در محیط مهد قرار گرفت با همه کنار اومد و وقتی ازش جدا شدم نه

گریه کرد نه بهونه منو گرفت. اینم یه امتیاز مثبت برای مادری که 9 ماه تنهایی در غربت

چشم انتظار به دنیا اومدن پسرش بود و یک سالو نیمم هر روز و هر لحظه از پسرش جدا

نبوده. و از این جهت باعث افتخاره برای من که حداقل خستگیه این دوسالو اندی از تنم

بیرون رفت با این کارش.البته جسارت نشه همسرم همیشه در کنار من بوده و هست

در هر شرایطی که همین جا جا داره ازش کمال تشکر رو داشته باشم.

تا درودی دیگر بدرود دوستای گلم.

پ ن 1 .21 اذر ماه واکسن داره خدا کمکمون کن

 

 

 

 

پ ن 3:هفته پیش برای بار چندم دوباره اقا بردیا مریض شدن و دو شبی بیمارستان بستری شد .دو شبانه روز پسرک زیر سرم بود دکترش میگفت ویروس جدیده علامتش اول شبیه سرماخوردگی بود بعد اسهال و استفراغ شدید.دوباره برای اقا بردیا انتی بیوتیک تجویز شد که در سرمش میریختن.الهی بمیرم من که توی این یک سالو نیم که از خدا عمر گرفتی تا حالا بیشتر از 20 بار مریض شدی و به بدن ضعیفت انتی بیوتیک وارد شده. فقط یه مادر اینجور دردها رو درک میکنه.

 

خداوندا مرا آن ده که آن به.بای بای

 

/ 10 نظر / 37 بازدید
نونوش مامی آرتین

خونه جدید مبارک ماشالا به گل پسرت چه خوب که گذاشتیش مهد و دوست داشته .. دست راستش رو سر آرتین من ببوس گل پسرتو

مرجان مامان نارین

الهی بمیرم که انقده مریض شده این گل من و باریکلا به این مامان سختکوش و مهربون و بازم باریکلا به اقا بردیای خونگرم اجتماعی قربونش بشم خواهری هممون به این مشکل تو گرفتاریم من بعضی وقتا میبینم 4 روزه از خونه بیرون نیومدم حس میکنم افسرده شدم کاملا درکت میکنم عزیزم به امید روزهای خوش عزیزم[ماچ]

فرشته مامان امیر طاها

عزیزم چقدر خوب که تونست براحتی مهد را بپذیره ماریان جونم همیشه به من لطف داری و خوبی از خودته که نوشته هامو زیبا می بینی راستی این زودرنجی ها و خستگی ها را هممون پیدا کردیم دلیلش را هم که خودت گفتی به هر حال امیدوارم بتونیم با زیبا یی هایی که این کوچولوها برامون بوجود میارند خستگیهامون را از یاد ببرییم دوستون دارم [بغل]

لیلا مامان برسام

آی قربونش برم چه بزرگ شده هزار ماشالله من خیلی وقت بود ندیده بودمش ...ماریان منم دقیییییییییقا همین حالات روحی رو دارم و اصلا به نی نی سایت هم دیگه نمیتونم زیاد سر بزنم چون حوصله ندارم ...دلم از همه چی گرفته و یه مدت هم که شدیدا افسرده بودم ...به نظرم باید بیشتر به خودمون برسیم هر چند با وجود این بچه های نازنین اگه کمک نداشته باشی تمام وقتت درگیره که منم ندارم و دست تنهام .خدا قوت

مهتا مامان امیرپارسا

سلام عزیزم به به چه عجب ما بالاخره تونستیم یه پست تو رو بخونیم خانوم سکرتتتتتتتت[چشمک] خدا رو شکر که پسرت میتونه دوری ات رو تحمل کنه امیرپارسا که خیلی وابسته شده به من...... ایشالا که دیگه هیچ وقت مریض نشه حتی یه لحظه بیا کلوب خانوم دلمون برا تنگ میشه حسابیییییی یاد روزهای بارداری بخیررررر

لیلا

سلام عزیزدلم.. نبینم حالت بد باشه ..برو یه مسافرت با همسری وگل پسر برای روحیه ات خیلی خوبه..ولی دقیقا حالت رو میفهمم منم عین تو ام.شاید اینکه هیچ وقتی برای خودمون نداریم و24ساعته در خدمت این وروجک هاییم خسته شدیم .بیا کلوپ تیرماهی ها سرحال میشی ... بمیرم واسه این قند عسل چرا باز مریض شده..مواظبش باش دلم براش تنگ شده نتونستم عکس هاشو ببینم برام باز نشد..حیف.[ماچ][گل]

لیلا

راستی یادم رفت مبارکه مهد کودک رفتنش..چه خوب که اینهمه اجتماعیه پسرت...آفرین به مادر مهربونش..[گل]

آریانا

[ماچ] ایشالله که همیشه سالم و سلامت باشی عزیزم خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم رفتی بیمارستام مهد رفتنت مبارک خوشگلم ما هم آپیم بدو بیا[پلک]

یلدا

وای گل من که بیمارستان و سرم چه سخته ضمناً رفتن به مهد ÷سملی مبارکه خیلی آقا بوده که رفته و گریه و زاری نکرده کیان که خون به جگر من کرد تا عادت کرد البته الان خیلی مهدشو دوست میداره از طرف من آقا بردیای قهرمان رو بماچچچچچچچ[ماچ]